كسي من و تو را نمي فهمد
بيا تا كسي به كسي نيست
به حال بي كسي گريه كنيم

من گريه مي كنم
پيراهن تو خيس مي شود
سرم را كجاي سينه ات جا گذاشته ام
كه اشك هايم به تپيدن افتاده اند
کمر راست کن ای ساقه یِ زخم خورده ی من
برف هم که باشد

یادِ خورشید وار تن ــَش گرم می کند تو را

تا بهار بودن ــَش با تو ،

یک ، دو ، سه برفِ دیگری باقی ست

صبر کن...

دوباره غنچه خواهی کرد ...
لعنتی من

ساعت ها دیوانه ام می کنند گاهی ...
اگر از من خبر بگیری ، خوب است

نگیری اما ، دلگیر نمی شوم ...!
بیایی ببینمت حرف ندارد
نیایی ببینمت اما می گذرد ...!

بپرسی . . بخواهی. . بنویسی . . ببینی . . بمانی. . بشنوی . .
باشی . . همیشه باشی . . نزدیک باشی . . برای من باشی،

خوب می شود، بهشت می شود
نباشی اما ... نخواهی اما ... جهنم نمی شود!
فقط ساعت ها گاهی دیوانه ام می کنند ...

شاید بیشتر از گاهی !
دلتنگی که افسار گسیخته شود
بهانه های گریه لحظه ایست

خیابان بستریست برای باز شدن بغض ها

حتی اصرار کودکی برای داشتن چیزی چشمانت را تازه می کند
گوشهای دردودلت جز هق هق نمی شنود

دلتنگی که افسار گسیخته شود / شانه هایت منار جنبان است

ایستاده می لرزد

دلتنگی های من تا مرز سکوت مثل افکارم تا مرز سقوط پیش رفته است
دلم به همین سادگی سخت تنگ است ...
امشب کسی را کُشتم
بدون اینکه ماشه ای را چکانده باشم
یا خونی بریزم
و جای ِ دست هام روی ِ گردن ِ کسی مانده باشد

تمام چاقو ها هم
دست نخورده سر ِ جایشان هستند

امشب کسی را کُشتم
در حالی که لبخند می زدم
و چراغ ِ اتاق را خاموش می کردم ...
برای تو ..

خواهم نوشت !

حتی اگر ..

هیچ وقت ..

هیچ یک را نخوانی ...
دیگر نه به شب فکر می کنم
نه به تو
نه به عاشقانه های تو
نه چشمانت سیرابم می کند
نه لبانت خواهش لبانم را
بی تو
زندگی غرق در رویاست
شب زیباست

آه

دروغگوی بزرگی شدم

نه؟
خسته ،

در فنجان چای ،

مضطرب ، پرده ها را کنار می زنم .

خوش به حال آدمهایی

که درها را جا می گذارند

با پنجره ها می روند .

هی لعنتی
نبین سرخوشانه میخندم،
شوخي مي كنم،
سر به سرت مي گذارم،
و تو نميداني...

چه سخت است،
احساس خفگي كردن،

پشت اين نقاب لعنتي !
چه فرقی میکند ؟

چه فرقي مي کند
به حال قيچي
که مرا از تو ببرد
يا تو را از من
هيچ مي داني تو که رفتي
زن همسايه استامينوفن تجويز کرد
و ابر هاي باراني چتر تعارف کردند
زندگي
به من خنديد
که طناب دار را به شاخهء خشک چنار بسته بودم
دلش به حالم سوخت
آنقدر که خانه را به آتش کشيد
هيچ مي داني تو که رفتي
ديگر هيچ کليدي دهان زن همسايه را نبست
اينجا
همه فرياد زدن ياد گرفتند
سخت در آغوشم می گیری ...
خودم را میان سینه و شانه های مردانه ات پنهان می کنم ...
می بوسیم ..

بی وقفه می بوسیم .. ده بار .. صد بار .. صدها بار! ...
به چشمانت خیره می شوم و با اعتراضی ساختگی می پرسم:
دیوانه شده ای!؟

می خندی .. بلند .. بلند ...
و من به اوج می روم .. می روم .. می روم ....

دستم را دور ِ گردنت حلقه می کنم و آرام ...
شقیقه های گـُر گرفته ات را بوسه می زنم تو ...
تو اما غمگینی م را حس می کنی ...

میروی سمت ِ کنج ِ اتاق ..
می نشینی پشت پیانوت ...

پیانویی که فصل به فصل ، عاشقانه هایمان را نظاره گرست ...
و مثل من به نوازش دستهای تو عادت دارد ...
می نوازی .. می نوازی و برایم میخوانی :

نه مرد قلندر ، نه آتش پرستم
فقط با خیالت ، شبا مست مستم

و من آهسته زمزمه می کنم :

الهی سحر پشت کوه ها بمیره
خدا این شبا رو از عاشق نگیره



پ.ن : نوت سورئال است . 
من برای هیچ موجودی آرزوی بیماری نکرده بودم

جز ...

فیل اَم

ولی آرزویم برآورده نشد

آلزایمر نگرفت

و باز هم یاد هندوستان می کند ... !
یک روز از دل این پیاده ها ، پیدا می شوی
با هم به دنج ترین کافه ی این شهر می رویم
که هیچ قهوه ای نمک گیر تنهاییمان نشود
تو آتشت را ، از فندک من می گیری
و من شعرهایم را
از چشم های تو

بهانه های بغض گرفته

 نمیدانم با کدامین بهانه به زندگیت وارد شدم ...
اما خوب میدانم که شدی همه بهانه زندگی ام !

اکنون که نمیدانم با چه بهانه ایی از زندگی ام رفتی ...

تمام بهانه هایم بغض گرفته اند  !

آخر با کدام بهانه بدون تو زندگی کنم ؟ 


وقت عشقبازي خورشيد با درختان،

چتر شب مرا در آغوش مي گيرد.

آنچنان كه گويي مادري، كودك خويش را بغل كرده است،

تا از صداي رعد و برق نهراسد...

انگار كه زمين خجل است از بازي روزگار.

اي كاش من هم چون پرندگان، پري براي پرواز داشتم،

تا كه اين چنين، اسير شب نمي شدم !
دور از من
بدون من ....
چه فرقی می کند
گل که می خری خوب است
برای من نيست
نباشد...
همين که رختمان زير يک آفتاب خشک می شود کافيست
دلخوشم به اين حماقت شيرين ...
قطره های باران ....
نقش دلواپسی می کشند
روی شیشۀ پنجره ها
دلواپسی های مزمن
و برق چشم های منتظر
از لا به لای قطره ها
و حسرت دیدار.....
که از آن حجم خیال
لبریز می شود
راستی در غیبت خورشید
کدام ابر سیاه
زایندۀ این باران بود؟
که در این شهر...
همه پنجره ها می گریند 
این روزها ، دلم می خواهد از شعر بالا بروم
تا کجایش را نمی دانم ...
بوی تنهایی تمام این اتاق را پر کرده

چه کسی می داند ، انتظار "هیچکسی" را کشیدن
چه طعمی دارد !
قفل می شود نگاهم
به ساعتی که ایستاده از حرکت...
این روزهای تکراری ،
زبانی نمی فهمد لعنتی !
جز سیگار و سکوت...

به دنبال یک مترجمم ...!
کسی که زبان بی کسی را خوب تر بداند ...
تو که نیستی باغ مریض میشود و رنگ درختانش ، زرد..


ذهن باغچه خیالباف است و میدانم الان دارد فکر میکند من و مهسا مثل دوران کودکی به دنبال هم میان درختان پرشکوفه ی سیب میدویم و پدر برایمان بین دو درخت تنومند تاب درست میکند..
...
باغچه مادر را میبیند که با چادر نماز سفیدتر از ابرهای پنجم فروردین سال هفتاد و یک با لبخند همیشگی اش گوجه سبز می آورد ...امروز من روی همان تخت نشسته ام ، تنها چهار پک سیگار به رفتم مانده ... زمستان است و نمیدانم کدام درخت مرده و کدام یکی خواب است ...


تو که نیستی باغ مریض است ...
دوباره
آیینه های ساکتِ روشن
فریبمان دادند.
ما نبودیم
آنچه دیدم
این همه سال
از چشم هایی
که این چنین صبور
اشک را
به شانه می کشید .
در برهوتی به سر می برم
 که پایانش به تباهیم ختم می شود ...

نگاهم کن رفیق
 من ، همان مردی هستم
 که اکنون آسمان دلش تیره ترین مرگ ها را به یدک می کشد

مردی که خداوند از ارزوهای به گور رفته اش ...
 عکس یادگاری می گیرد ... !



همه می دانند سرانجام آدم برفی را
با این وجود
با بارش اولین برف
پارک ها
حیاط خانه ها
و کوچه باغ ها
پر می شود از
...
می دانی؟
هیچکس موقع عاشق شدن به پایان تلخ قصه فکر نمی کند !

برای مدادم 


خوب مرا وسوسه میکنی که دوباره به یاد روزهای قدیم ... کنار آتش نیمه جان باغ بنشینم و دور از چشم های کم سوی مادر سیگار روشن کنم ... و تو را برقصانم روی کاغذ ..

با تو رد میشوم از تمام نداشته هایم ...

با تو هنوز مادر میخندد ، تو خودت مینویسی که او هنوز سرپاست و لباس نو میپوشد وهر روز صبح به من سلام میکند ... ، تو  میدانی که من سالهاست از روی خیال افتاده ام و به امید بهبودی دق کرده ام ... ،

تو برای من یادی را به همراه میاوری که جز افسوس هزینه ایی ندارد ... و چشمهای اشکبارم را به یاد لحظه های ناب با او بودن میخندانی..

با تو ، غم هنوز خانه مان را ویران نکرده ...

و گرنه من که کاره ای نیستم ... تو فقط عادت داری تمام این دروغها را با دست من بنویسی !

در واقع تو هستی ، که من هنوز با سایه هایی از لحظات خوشبختی ام تانگو میرقصم .


به چشم هایَت بگو

انقدر برای دلم رجز نخوانند

من اهل ِ جنگ نیستم

شاعرم ...

خیلی بخواهم گرد و خاک کنم

شعری می نویسم

آنوقت اگر توانستی مرا در آغوش نگیر ...!

درست از وقتی که تصمیم گرفتم تا همیشه 


به یادت باشم ...

از اهالی قبور شدم ! 

بعضی حرف ها برای نگفتن هستند ،

برای آلوده نشدن در دایره ی کلمات ،

همین جا ، کنج پَستوی دل که باشند حرمت دارند ؛

زده که شوند ، انگار مُرده اند . . . !
خاطراتت را میگذارم
در آلبوم تنهاییم
کنون هر دم
با دیدگانی تر , آن را ورق میزنم
آلبوم من
به اندازه وسعت بی مرز وجودت بی انتهاست ...
و به اندازه تنهایی من جا دارد .
چه وسیع بود قلبت ...
و چه بی شمار است تنهایی ام .