پای پائیز
می‌لنگد
وقتی که برگ
ریشه‌ درخت را می‌زند

شکوفه‌های سیب
فقط در بهار
اعتراف می‌کنند .

هفت سین


سحرگاه بود که آمدی
از سفری طولانی .

ساعت رسیدن ،
سوز عاشقی را با خود آورد

و سکوت ،
سرود تمام لحظه های ما شد .
سادگی نگاهت
تمام روزهایم را رنگ می زند .
رنگ صبح های بی قرار عید .
آسمان چه بی قرار شده
کوچه ها سنگ شده اند و
شمعدانی های باغچه دل تنگ

وای از دل پنجره
چه می کشد از نگاه منتظرم

همه ی ما
چشم به راه دست هایت
نشسته ایم ...
سومین روز عید هم

لباس نو پوشیدم
عطری که دوست داشتی زدم
و روی صندلی دو نفره ، تنهایی نشستم

نمی خواهی برای عید دیدنی هم که شده بیایی ؟
چطور دلت آمد 

من را 
کاسه آب و سیب 
و حتی ماهی های قرمز سفره هفت سین مان را 

این قدر 
تنها بگذاری ؟
روز عید امسال 
با روز های دیگر 
چه فرقی دارد ؟

وقتی قرار نیست 
با تو 
کنار هفت سین بنشینم 
عکس یادگاری با شکوفه های سیب را یاد هست ؟

امسال 
من هستم 
شکوفه های سیب هم 

فقط 
تو که نیستی 
عکس یادگاری دیگری در کار نیست ...
می بینی عزیز
شکوفه های سیب را می بینی ؟
غروب را چطور ؟

برگ ریزان پائیزی دلم
در این بهار
چی معنی ایی دارد ؟
" آرزو میکنم
سال نو چشمهایت سبزتر
من دارم پاییزی تر میشوم
خانه تکانی نکنیم
میترسم خاطراتمان دور بریزند
خاک روی این فرش
شیشه را پاک نکن !
این اتاق سرشار از نفسهای توست
پنجرها را ببند
خوب گوش کن !
صدای مرا میتوانی بشنوی وقتی که نیستم!
آشفتگی من خاطرت را نیازارد
وقت پرواز پروانه ها که شد
به خاطرات من بیا
بگذار این خانه همان خانه بماند
و به ترکیب آغوشت دست نزن
آرزو میکنم آغوشت گرمتر
مرا به خاکستریم تحمل کن
لبخند ها یت را طولانیتر
و من با تمام غصه ها یم
می آیم "

.
بی خیال فصل ها

کی می آیی تا بهار را آغاز کنیم ؟
تو را كه مي نويسم

كاغذم رنگي ميشود

عادت ماهانه ي قلب پاك شدن نمي خواهد !


" به شعله های آتش
خیره بود
اما

چشم هایش داغ تر از
تمام آتش های آن شب

با تو پریدم

"زردی من از تو
سرخی تو از من"


نگاه کردم

کنار ما همه سوختند و
یک مشت خاکستر

آتش ما
از تمام چهارشنبه سوری ها
داغ تر بود... "
" ببخش مرا ...

قد نمی دهد سوادم ، بخوانم ناز نگاهت ،

کَر می کند ، گوش هایم را هیاهوی باد ، میان موهایت ...

دلم دیگر دل نیست !

عطر تنت را گم کرده ام ...

دیگر خواب سراغم را نمی گیرد بی نوازش هایت ...

با تلخند هایم عشق بازی می کنم ...

خودم را هم ، گم کرده ام ... پیدایم کردی

بفرست من را به همان نشانی همیشگی...! "
" باور نمی کنم
آهی که از دهان دودکش این خانه
در هوا می پیچد
به گریه های دخترکی در آسمان برسد
که در دلتنگی ابرها
باران می گرید
و من
دچار چنان رخوتی شیرین
که دست نمی کشم از این شعر
و فنجان قهوه ای که تازه ریخته ام
حتی اگر قاصدکی
بر پنجره ام بکوبد ... "
تو لازم نیست برایم شعر بگویی


فقط بیا بخند ، حرف بزن
این یعنی شعر !

یا نه !

راه برو
من نگاهت کنم !
دلتنگ شده ام
برای یک عاشقانه آرام !
که بنشینم کنارت و بگذاری گله کنم !
از همهء این کابوسهایی که چشم تو را دور دیده اند !
دلتنگی را بهانه کنم
سرم را پنهان کنم در گودی گلویت...
و تمام ریه ام را پر کنم از بوی عطر زنانه ات
ناغافل
بیدار شوی ببینی
روی ریل خوابت برده است
و قطاری که ساعاتی قبل رفته است
همآغوشت را سوار کرده
بیدار شوی
دنیا تنهایی تو را رقم زده باشد
و دست هایت بوی خون بدهد
بیدار شوی
زیر سیگاریت برجا باشد
و خاطره ای که دود شده است...
" حرف ها را
گاه باران،
در چشمم می گذارد
و گاه چشمت،
بر زبانم.
من تنها شاید
از عصیان های ساکت یک دیوانه
تا تبِ بوسه هایی شبیه انار را
برای دفترم،
با خنده می خوانم. "
می شمارم
دانه دانه باران را
در خیابانهای بی تـــو....
وقتی
آوار می شود ،
جنونی که تازگی ندارد،،
بر ســـرم ...

خراب تر ازین نمی شوم ، این روزها ...
" می دانستند
از شهری بارانی می آیم
به کویر تبعیدم کردند.
می دانستند
در جیب هایم
شاخه ای از رودخانه را پنهان کرده ام
جیب هایم را دوختند.
می دانستند
با خود پنجره ای آورده ام
که در عصرهای جمعه
ملودی های کودکانه می زند
پنجره ام را آجر گرفتند.

آنها می خواستند
دلم را برای یافتن تو بگردند.
نمی دانستند
تنها چیزی که با خود نیاورده ام :
دل است !
که در آن شهر بارانی جا مانده ... "
" چه زیباست زمان
تو را که آغاز می‌کند
چه نابکارست زمان
به پایانت که می‌دهد
زمان
دالان تاریخ است
می‌نویسدمان
تا پاکمان کند ... " 
شبِ موهایم

خواب دستهای تو را می بیند
ماه من ...