" می دانستند
از شهری بارانی می آیم
به کویر تبعیدم کردند.
می دانستند
در جیب هایم
شاخه ای از رودخانه را پنهان کرده ام
جیب هایم را دوختند.
می دانستند
با خود پنجره ای آورده ام
که در عصرهای جمعه
ملودی های کودکانه می زند
پنجره ام را آجر گرفتند.
آنها می خواستند
دلم را برای یافتن تو بگردند.
نمی دانستند
تنها چیزی که با خود نیاورده ام :
دل است !
که در آن شهر بارانی جا مانده ... "
از شهری بارانی می آیم
به کویر تبعیدم کردند.
می دانستند
در جیب هایم
شاخه ای از رودخانه را پنهان کرده ام
جیب هایم را دوختند.
می دانستند
با خود پنجره ای آورده ام
که در عصرهای جمعه
ملودی های کودکانه می زند
پنجره ام را آجر گرفتند.
آنها می خواستند
دلم را برای یافتن تو بگردند.
نمی دانستند
تنها چیزی که با خود نیاورده ام :
دل است !
که در آن شهر بارانی جا مانده ... "
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر