حالا اردیبهشت هم که باشد

می دانی 
اردیبهشت قرار شاعران است 
قرار این که
از تو بنویسند 
از تو قلم بزنند 
و از تو برایم بگویند 

اما چه می شد کرد 
وقتی تو نیستی 
نه شعری هست و نه قراری 

حالا اردیبهشت هم که باشد ...

" بین تمام رنگ های دنیا
گاهی ،
بی رنگ ترین واژه می شوم
و ماه از پشت بی خیالی هایش
به من لبخند می زند...



به تو سلام می کنم
زیر باران ،
رد می شوی و ماه
دوباره ...



دستانم را بالا می کشانم و از پشت باران
ماه را
پایین می آورم .

جزر و مدی به پا میشود
در اقیانوســـــی از بودنت "



من دستان پشت پرده ام ! 

نمیخواهی دنبالم  بگردی ؟

هیچ وقت به اندازه کافی نبودی
تو رفتی ولی یادت ماند
رفتنت هم کافی نبود .


 

لغزش ناخودآگاه قدم ها 
هراس آورند ! 

وقتی یک نفره 
راهی را می روند  
که دو نفره می رفتیم . 


1
عزیزم
حتما جایی دلت به کلبه ی پائیز گرفته است
و گرنه چه دلیلی دارد
من و این همه دل تنگی ؟



چیزی از خورشید باقی نمانده است
از وقتی رفتی
هر چهار فصل سرد است

و شعر من همیشه
 بدون تو
نا تمام می ماند ...
دکتر می گفت
برایم شعر پیچیده است !
صبح
ظهر
شب

شعر چشم های تو 
صدای باران خاموش می شود 
بوی خاک دیگر نمی پیچد 
اقاقی ها هم گریه می افتند 

وقتی پای چشم های تو در میان باشد .
بی خیال بوسه و عشق بازی
آنقدرتصورشان کردم
که سیرم ..!
بیا تا صبح 
 این بغض ها را
در آغوش هم
پاره پاره کنیم ...

بوی خدا


بوي خوش بابونه هاي وحشي ،
بوي محبوبه شب هاي بهاري ،
بوي خوش چمن هاي بارون خورده


وقتي به تو دل بسته شدم ، همه جا بوي خدا ميايد ...

سایه ها

سایه ها هم بو می گیرند

بوی دیوارهایی که از کنارش گذشتند
بوی فصلها که کوتاه و بلندشان می کند
من خودم سایه ای را میشناسم که

بوی چای و بیسکویت می داد .
امروز بید مجنونی را دیدم 
از دور برایم دست تکان می داد 

چه کسی می داند ؟ 

شاید از خود مجنون تر دیده بود !