این را برای تو مینویسم
که میدانی من همه عمر با قاب و پنجره همدم بودم
و برای تو که میدانی همهی عمر پنجرهی خیال من
فقط رو به شب گشوده شده است
برای تو که میدانی٬ بدون خاطره٬ دیگر این شبگرد نفسی ندارد
همه پنجرههای من
به هر سو که گشاده باشند
فقط یک منظره دارند
و آن چشمهای توست
که میدانی من همه عمر با قاب و پنجره همدم بودم
و برای تو که میدانی همهی عمر پنجرهی خیال من
فقط رو به شب گشوده شده است
برای تو که میدانی٬ بدون خاطره٬ دیگر این شبگرد نفسی ندارد
همه پنجرههای من
به هر سو که گشاده باشند
فقط یک منظره دارند
و آن چشمهای توست