تو نیستی ...

تو نیستی

چه ساده می‌توان به درد رسید
مثل روزی که پرستوی پریشانی
مهاجرت را به اتاقت می‌آورد

تو نیستی

چقدر فرصت با تو بودن کم است
مثل بمب ساعتی
که حتی فرصت سلام ندارد

تو نیستی

وقتی نمی‌توان برنده شد
هنگامی که هیچ کدام از دست‌هایت
جفت شش نمی‌آورند !

تو نیستی

تا کلاویه‌ها
زیر باران
آواز بخوانند

تو نیستی

و چقدر ناشیانه آیینه‌ها مشکوکند !‌
هنگامی که باز تو را قاب می‌کنند
وقتی نیستی ... 
« کـبوتـر با کـبوتـر، مرد تـنـها 

عــقــاب آسـمـان بــا درد تـنـها 

قـفـس بود، این زمین بی‌ پرنده

خوشا تا آسـمـان سـرد تـنـها »

...
« کبوتر بـا کبوتر آسـمـون تر

دل دیـوانـه‌ی غـمدیده‌ پر پر

بیا راحت بزن تـیر خـلاصو

کبوتر غرق خون از تیر آخر »

...