تو که نیستی باغ مریض میشود و رنگ درختانش ، زرد..
ذهن باغچه خیالباف است و میدانم الان دارد فکر میکند من و مهسا مثل دوران کودکی به دنبال هم میان درختان پرشکوفه ی سیب میدویم و پدر برایمان بین دو درخت تنومند تاب درست میکند..
...
باغچه مادر را میبیند که با چادر نماز سفیدتر از ابرهای پنجم فروردین سال هفتاد و یک با لبخند همیشگی اش گوجه سبز می آورد ...امروز من روی همان تخت نشسته ام ، تنها چهار پک سیگار به رفتم مانده ... زمستان است و نمیدانم کدام درخت مرده و کدام یکی خواب است ...
تو که نیستی باغ مریض است ...
ذهن باغچه خیالباف است و میدانم الان دارد فکر میکند من و مهسا مثل دوران کودکی به دنبال هم میان درختان پرشکوفه ی سیب میدویم و پدر برایمان بین دو درخت تنومند تاب درست میکند..
...
باغچه مادر را میبیند که با چادر نماز سفیدتر از ابرهای پنجم فروردین سال هفتاد و یک با لبخند همیشگی اش گوجه سبز می آورد ...امروز من روی همان تخت نشسته ام ، تنها چهار پک سیگار به رفتم مانده ... زمستان است و نمیدانم کدام درخت مرده و کدام یکی خواب است ...
تو که نیستی باغ مریض است ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر