برای مدادم 


خوب مرا وسوسه میکنی که دوباره به یاد روزهای قدیم ... کنار آتش نیمه جان باغ بنشینم و دور از چشم های کم سوی مادر سیگار روشن کنم ... و تو را برقصانم روی کاغذ ..

با تو رد میشوم از تمام نداشته هایم ...

با تو هنوز مادر میخندد ، تو خودت مینویسی که او هنوز سرپاست و لباس نو میپوشد وهر روز صبح به من سلام میکند ... ، تو  میدانی که من سالهاست از روی خیال افتاده ام و به امید بهبودی دق کرده ام ... ،

تو برای من یادی را به همراه میاوری که جز افسوس هزینه ایی ندارد ... و چشمهای اشکبارم را به یاد لحظه های ناب با او بودن میخندانی..

با تو ، غم هنوز خانه مان را ویران نکرده ...

و گرنه من که کاره ای نیستم ... تو فقط عادت داری تمام این دروغها را با دست من بنویسی !

در واقع تو هستی ، که من هنوز با سایه هایی از لحظات خوشبختی ام تانگو میرقصم .

هیچ نظری موجود نیست: