این روزها

این روزها , شانه هایم خیلی سنگین به نظر می رسند
سنگین از باران
از چتری که یک نفره است

این روزها , زمین کوچک تر دیده می شود
با همه حجمی که دارد پُر می شود از خون و لبخند

این روزها , خدایی پنجره ها بسته می مانند
یکی یکی ، دو تا دو تا

این روزها , راهروی سالن
همان جایی که سیگار کشیدن ممنوع بود ،
پر شده از قدم زدنهایی که سایه ندارند
پر شده از توهم بوی سیگارهای تو .

این روزها , عجیب ، بوی شب می دهند ...
بوی بی قراری

هیچ نظری موجود نیست: