بر اساس یک داستان واقعی :
لباس هایی که با هم خریدیم رو پوشیدم . نشستم توی ماشین توی پارکینگ فرودگاه ...
همون گل سرخ رو که دوست داری برات آوردم . همین طور از ادکلنی که برام خریدی زدم .
آسمون با همه بزرگیش داره بهم میخنده . امروز ابریه و میدونه ما عاشق این هوا هستیم .
هواپیمای تهران به زمین نشست ...
گل ها رو دستم میگیرم و به سمت سالن میام
از دور پدر و مادرت رو میبینم که منتظر ایستادند . لعنتی ! ولی من هم جایی می ایستم که دیده نشم .
یاد آخرین نوشته میافتم . همون که هیچ وقت تمومش نکردم :
" تو چه میدانی ؟
تو چه میدانی این دل که پشت پیراهنی از گل سرخ پنهان است چقدر دلتنگ توست !
تو چه میدانی این چشمها چقدر عطر نفسهایت را دنبال میکنند
آه
خدا چقدر مهربان است !
غروب که می شود فانوس ماه را روشن میکند ...
تو نمیدانی که روزگار چقدر کوتاه است و چراغ های خوشبخی ما دیری نمی پاید
تو چه میدانی ...
آه به چشمهای من نگاه کن
رد باران بهار را در آن می بینی ؟ نه ! رد برگی زرد در پائیز ...
با کدام خاطره زندگی میکنی ؟ هر روز صبح از کدام خیابان میگذری ؟ حال خودت را از کدام آیینه میپرسی ؟ جامه رستگاریت را در کدام چشمه میشویی ؟
به چشمهای من نگاه کن
ای کاش
ای کاش به خوابم بیایی ... "
اما دیگر نه این نوشته ها فایده ایی دارند و نه چشمهای منتظرم , وقتی تو نیستی !
با شکوه تر از آن چه که فکرش رو می کردم برگشتی . با خودم زمزمه میکنم :
تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی / تماشا کن تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی
اطرافت رو نگاه می کردی و من مطمئن بودم که دنبال من می گشتی ! خواستم بگم شرمنده که اون جا نیستم که ...
که دیدم چیزی رو که دنبالش بودی پیدا کردی . شاید یه همسفر شاید یه فامیل شاید ...
تو می خندی اما من می دونم که همه این ها فقط ظاهر سازیه !
از سالن خارج می شی و من با چشم هام شما رو بدرقه می کنم . این بار موبایلت رو برداشتی و من منتظرم که بهم زنگ بزنی .
که بهت بگم دارم نگاهت می کنم . ولی نه ! شاید موقعیتش رو نداشتی . که باهام صحبت کنی . خودم بهت زنگ می زنم . شماره رو نگاه می کنی و من می دونم که خوشحالی از اینکه بهت زنگ زدم .
چرا رد تماس کردی عزیزم ؟!
دوباره تلاش می کنم و دوباره رد تماس . این مرتبه ولی گوشیت رو خاموش کردی . سوار ماشین شدید و رفتید ...
من همه چیز رو دیدم .اما هنوز نمیتونم باور کنم .
گلهای سرخ خیلی وقته که روی پله های سالن افتاده .
نشستم توی ماشین . دارم سیگار می کشم . خواجه امیری میخونه :
تو یادم دادی از غصه نمی پوسم نمیمیرم / من از آیینه با هق هق سراغت رو نمیگیرم
تو یادم دادی از بارون بجز گریه نمیپرسم / نجاتم دادی از این تن تو رگهام بودی همچون سم
یه کم آغوشتو وا کن تا دعوت شم به خوابیدن / تو یادم دادی ابری بودن و هرگز نباریدن
بذار امشب کنار تو من از تشویش خالی شم / تو بودی یاد من دادی که با تو خوب و عالی شم
...
لباس هایی که با هم خریدیم رو پوشیدم . نشستم توی ماشین توی پارکینگ فرودگاه ...
همون گل سرخ رو که دوست داری برات آوردم . همین طور از ادکلنی که برام خریدی زدم .
آسمون با همه بزرگیش داره بهم میخنده . امروز ابریه و میدونه ما عاشق این هوا هستیم .
هواپیمای تهران به زمین نشست ...
گل ها رو دستم میگیرم و به سمت سالن میام
از دور پدر و مادرت رو میبینم که منتظر ایستادند . لعنتی ! ولی من هم جایی می ایستم که دیده نشم .
یاد آخرین نوشته میافتم . همون که هیچ وقت تمومش نکردم :
" تو چه میدانی ؟
تو چه میدانی این دل که پشت پیراهنی از گل سرخ پنهان است چقدر دلتنگ توست !
تو چه میدانی این چشمها چقدر عطر نفسهایت را دنبال میکنند
آه
خدا چقدر مهربان است !
غروب که می شود فانوس ماه را روشن میکند ...
تو نمیدانی که روزگار چقدر کوتاه است و چراغ های خوشبخی ما دیری نمی پاید
تو چه میدانی ...
آه به چشمهای من نگاه کن
رد باران بهار را در آن می بینی ؟ نه ! رد برگی زرد در پائیز ...
با کدام خاطره زندگی میکنی ؟ هر روز صبح از کدام خیابان میگذری ؟ حال خودت را از کدام آیینه میپرسی ؟ جامه رستگاریت را در کدام چشمه میشویی ؟
به چشمهای من نگاه کن
ای کاش
ای کاش به خوابم بیایی ... "
اما دیگر نه این نوشته ها فایده ایی دارند و نه چشمهای منتظرم , وقتی تو نیستی !
با شکوه تر از آن چه که فکرش رو می کردم برگشتی . با خودم زمزمه میکنم :
تمام خونه پر میشه از این تصویر رویایی / تماشا کن تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی
اطرافت رو نگاه می کردی و من مطمئن بودم که دنبال من می گشتی ! خواستم بگم شرمنده که اون جا نیستم که ...
که دیدم چیزی رو که دنبالش بودی پیدا کردی . شاید یه همسفر شاید یه فامیل شاید ...
تو می خندی اما من می دونم که همه این ها فقط ظاهر سازیه !
از سالن خارج می شی و من با چشم هام شما رو بدرقه می کنم . این بار موبایلت رو برداشتی و من منتظرم که بهم زنگ بزنی .
که بهت بگم دارم نگاهت می کنم . ولی نه ! شاید موقعیتش رو نداشتی . که باهام صحبت کنی . خودم بهت زنگ می زنم . شماره رو نگاه می کنی و من می دونم که خوشحالی از اینکه بهت زنگ زدم .
چرا رد تماس کردی عزیزم ؟!
دوباره تلاش می کنم و دوباره رد تماس . این مرتبه ولی گوشیت رو خاموش کردی . سوار ماشین شدید و رفتید ...
من همه چیز رو دیدم .اما هنوز نمیتونم باور کنم .
گلهای سرخ خیلی وقته که روی پله های سالن افتاده .
نشستم توی ماشین . دارم سیگار می کشم . خواجه امیری میخونه :
تو یادم دادی از غصه نمی پوسم نمیمیرم / من از آیینه با هق هق سراغت رو نمیگیرم
تو یادم دادی از بارون بجز گریه نمیپرسم / نجاتم دادی از این تن تو رگهام بودی همچون سم
یه کم آغوشتو وا کن تا دعوت شم به خوابیدن / تو یادم دادی ابری بودن و هرگز نباریدن
بذار امشب کنار تو من از تشویش خالی شم / تو بودی یاد من دادی که با تو خوب و عالی شم
...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر